مجاهد313 // جانم فدای رسول الله صل الله علیه و آله

چگونه بابیت و بهائیت پایه ریزی شد؟

خاطرات سیاسی کینیاز دالگورکی جاسوس روسی

     «کینیاز دالگورکی» نام جاسوس زبردستی است که از سوی پادشاهی حکومت روسیه ی تزاری(قبل از شوروی کمونیستی سابق)، در کشور ایران و سپس عراق مشغول به کار بوده و پس از سقوط این رژیم، اعترافاتش به وسیله اتحادیه ی جماهیر شوروی در اوت1924 در مجله ی « الشرق » ارگان کمیسر خارجی شوروی به چاپ می رسد. این اعترافات نشان می دهد که چگونه یک جاسوس زبردست در میان مسلمانان، آن هم مسلمانان شیعه در ایران و عراق، نفوذ کرده و مکتب انحرافی بابیت و بهائیت را بنیان می گذارد. این مرح فقط یکی از هزاران نقشه طراحی شده توسط شیاطین برای دور نمودن بشر از امامان معصوم به ویژه حضرت بقیۀ الله ( ارواحنا فداه) می باشد.

     در ژانویه سال 1834 میلادی در حالی که مردم از بیماری وبا و از قحطی و گرانی رنج می بردند، وارد تهران شدم. عنوانم مترجمی سفارت در تهران و دارالفنون بود؛ اما به دلیل اینکه فارغ التحصیل دانشکده افسری بودم در دانشکده حقوق و علوم سیاسی وزارت امور خارجهپ ذیرفته شدم. علاوه بر آن در دانشکده خصوصی وزارت امور خارجه، به خوبی بر خواندن و نوشتن زبان فارسی مسلط شدم. بدین واسطه مرا مأمور تهران نمودند. مأموریت های سری و محرمانه ای در تهران داشتم که حتی شخص سفیر نیز از آن ها بی اطلاع بود.

     برای تکمیل زبان فارسی به آموختن زبان عربی نیازمند بودم؛ زیرا اهمیت زبان عربی در فارسی همانند اهمیت زبان لاتین در فرانسه است. به همین منظور توسط منشی سفارت، استادی که مازندرانی الأصل بود پیدا نمودم. او اهل روستایی از روستا های لاریجان به نام« اسک » بود. نام او « شیخ محمد » و از طلبه های مدرسه ی« پامنار » و از شاگردان « حکیم احمد گیلانی » بود که او را مردی فاضل و با ایمان و عارف یافتم.

     هر روز با اجازه ی سفارت به مدت دو ساعت به منزل او، که در خانه های وقفی بود، می رفتم و نزد او کتاب « جامع المقدمات » می خواندم و هر ماه یک تومان به او می دادم و علاوه بر آن، کتاب « نصاب الصبیان » و علم قرائت و تاریخ ایران را نیز می آموختم. پس از یک سال، آمادگی خواندن فقه و اصول را پیدا کردم و برای زسیدن به اهدافم به دست شیخ محمد اسلام آوردم و به او گفتم که: « چنانچه سفیر از اسلام آوردن من با خبر شود برای من خطر جانی وجود دارد، لذا در مورد ختنه کردن، چون ممکن است که سفیر از این امر آگاه شود و باعث کشته شدن من گردد، قانون تقیه را در حق من جاری ساز و مرا از این امر معاف نما. شیخ محمد هم بدون هیچ اعتراضی پذیرفت.

     نماز های پنج گانه را در خانه او می خواندم و با پا در میانی شیخ، با دختر زیبای چهارده ساله ای که نامش « زیور » بود، ازدواج کردم. شیخ با من چنان صمیمی شده بود که مرا چون فرزند خود می دانست. بعد ها معلوم شد که زیور برادر زاده او و نامزد پسر او بوده، اما پسرش پیش از ازدواج فوت کرده است. چون دختر یتیم بود در خانه ی عموی خود زندگی می کرده است و شیخ در اثر صمیمیتی که با من داشت اورا، که مانند فرزندانش دوست می داشت، به ازدواج من در آورد. من چون در ظاهر مسلمان شده بودم و داماد او نیز بودم، مایل بود که تمام دانش خود را یک جا به من بیاموزد، به همین دلیل کتاب های «مطول، شمسیّه، تحریر اقلیدس، خلاصۀ الحساب، شفای بوعلی سینا، شرح نفیس و قوانین» در علم اصول و نیز هرچه از علم منطق و کلام می دانست، به من آموخت. سرانجام پس از چهار سال مجتهدی کوچک، خوش استعداد و خوش گفتار شدم.

     شیخ محمد بعضی شبها مرا نزد استاد و مرشد خود یعنی «حکیم احمد گیلانی» که در خانه ای بسیار بزرگ و اعیانی در گذرگاه نوروزخان زندگی می کرد، می برد و من نیز همچون شاگردانش از محضر او استفاده می کردیم.

     شبی از شبهای ماه رمضان برای صرف افطار به آن جا دعوت شدم و مانند ایرانی ها غذای مفصلی با دست خوردم. سفارت نیز از این ماجرا با خبر بود و من نیز به آنها اطلاع داده بودم که در شبهای ماه رمضان به سفارت نخواهم آمد. در تمام ماه رمضان روزها می خوابیدم و شبها بیدار بودم و در این مدت از محضر حکیم گیلانی استفاده فراوانی می بردم.

     کم کم پس از پنج سال تحصیل به یک طلبه تمام عیار تبدیل شده بودم.هنگام نماز خواندن «تحت الحنک» می انداختم. در تعقیبات نماز، بسیار دعا می خواندم و فراوان ذکر می گفتم و در یک کلام یک روحانی به تمام معنا بودم. به هیچ امر تازه ای اهمیت نمی دادم و به دستورات وزارت امور خارجه ی و دربار امپراطور تزار برای هرکس که می خواست ایران را به آبادانی و  پیشرفت برساند حکم تکفیر صادر می کردم.

     در چهارمین ماه رمضان نیز شبها را از هنگام افطار تا سحر در منزل شیخ احمد گیلانی سپری نمودم؛ یعنی مدت زمانی بیشتر از شبهای غیر ماه رمضان که فقط در شبهای دوشنبه و جمعه به مدت سه الی چهار ساعت در آن جا بودم. در یکی از شبهای ماه رمضان درباره ی اسلام و فرقه های مختلف آن از حکیم سوال کردم که: اسلام به شعبه های زیادی تقسیم شده است. پس کدام فرقه حق و کدام یک باطل است؟ گفت: اسلام چند شعبه نیست. اسلام عبارت است از: خدا و قرآن. اصول و فروع آن یکی است و موضوع آن یکی است.

     در حالی که این شخص حکیم و مسلمان پاک دامن و متدین این کلمات را می گفت و مرا نصیحت می کرد، من در این فکر بودم که چگونه اختلافات را در میان مسلمانان گسترش دهم و چگونه ایران را به وسیله ی ایجاد نفاق و بدبینی در زیر سلطه خود در آورم؟

     ماه رمضان سپری شد. من عده ای از یاران هم راز خود را به عنوان جاسوس تربیت کردم؛ ولی هیچ کدام از آنان مانند میرزا حسینعلی و برادرش میرزا یحیی استعداد این کار را نداشتند. واقعیت این است که ایرانیان وطن دوست هستند. جاسوسی و سخن چینی به عقیده ی آنان کاری پست و نکوهیده و بسیار زشت است. خلاصه اینکه نسل آریایی همگی با غیرت و وطن دوست و بی نهایت باهوش هستند.

     در ادامه ی خاطرات، دالگورکی، میرزا حسینعلی را وسیله ی رسیدن به اهداف خود قرار می دهد تا جایی که در خاطرات خود می نویسد: زهر کشنده ای آماده نمودم و میرزا حسینعلی را خواستم و زهر را به همراه یک اشرفی طلا از سکه های فتحلی شاهی، به او داده و به او امر نمودم که به هر وسیله ممکن این زهر را در غذای حکیم گیلانی بریزد و او را هلاک نماید. حسنعلی در 28 صفر 1251 ها.ق از راهی که خود می دانست، زهر را در غذای حکیم گیلانی ریخت و او را به قتل رسانید.

     دالگورکی بعد از آنکه به روسیه بر می گردد مأموریت جدید وی در عراق شروع می شود و وی که اکنون با تمام قوانین و احکام دین اسلام آشنا برای رخنه در شیعیان با نام مستعار شیخ عیسی لنکرانی وارد حوزه کربلا می شود و در آن جا وی با سید علی محمد شیرازی آشنا می شود.

     وی در خاطرات خود چنین می نویسد: نزدیک خانه ی من خانه ی طلبه ای به نام سید علی محمد بود. او اهل شیراز و از بقیه طلبه ها پول دارتر بود. محاسن وی کم پشت و طلایی رنگ بود و چشم و ابرویی زیبا و بینی کشیده و قامت بلند و لاغری داشت و بسیار خون گرم بود و علاقه ی فراوانی به قلیان داشت. او به من اظهار دوستی می کرد و رفت و آمد زیادی با من داشت.

     او بسیار با هوش و بی قید و در عین حال فرصت طلب و سست اعتقاد بود و به طلسم و دعا و ریاضت و غیره عقیده داشت. از من خواست که به او ریاضی بیاموزم. اما با آن باهوشی که داشت با هزاران سختی توانست چهار عمل اصلی ریاضی را یاد بگیرد و در آخر گفت «مغزم استعداد ریاضی و حساب را ندارد».

     شبهای جمعه همراه با تنباکو چیزی شبیه موم را بر سر قلیان قرار می داد و بدون اینکه به من اعتنایی بکند می کشید. یک بار به او گفتم: چرا به من نمی دهی؟ گفت «تو هنوز لایق اسرار نشده ای تا از این قلیان بکشی» اصزاز کزدم تا اینکه به من هم داد و کشیدم. دهان و تمام روده هایم خشک شد و تشنگی شدید و خنده ی زیادی به من دست داد و تا نزدیک صبح می خندیدم. از او درباره ی آن چیز سوال کردم گفت: این ماده به عقیده عرفا اسرار و به گفته ی من حشیش است و از برگ شاه دانه گرفته می شود. من دانستم که تنها فایده این ماده این است که باعث خنده زیاد و پرخوری می گردد. او همواره در اثر کشیدن حشیش بی حال بود و رغبتی به درس و مطالعه نشان نمی داد.

     روزی یک طلبه تبریزی از سید کاظم رشتی در مجلس درس سوال کرد: «آقا ! حضرت صاحب الزمان (عج) کجاست و الان در کجا تشریف دارند؟» سید در جواب گفت: «من نمی دانم. شاید الان در همین مکان درس حاضر باشند، اما من ایشان را نمی شناسم». در همین هنگام فکری مانند برق در ذهنم خطور کرد که آن را در آینده توضیح خواهم داد.

     سید علی محمد در این اواخر در اثر تأثیر کشیدن حشیش و تحمل ریاضت های باطل حالت تکبر و جاه طلبی و ریاست پیدا کرده بود. بعد از آن سوال و جواب در مجلس درس، من بی نهایت به سید علی محمد احترام می گذاشتم و در هنگام راه رفتن، برای او احترام قائل می شدم و او را با لقب جناب خطاب می کردم.

     شبی از شب ها که قلیان حشیش کشیده بود، در حضور او خود را جمع کردم و با حال خشوع و خضوع گفتم: «جناب صاحب الامر بر من لطف و مرحمت بفرما! بر من پوشیده نیست که تو اویی و او تویی. » سید تبسمی کرد و هیچ سخنی نگفت، نه نفی و نه اثبات. گاهی سؤال های ساده ای از سید می پرسیدم و او نیز جواب های نامربوطی، که از فکر حشیشی اش تراوش می کرد، می داد و من با کمال تعظیم و احترام می گفتم: «تو همان دروازه علم هستی. ای صاحب الزمان! پنهان شدن بس است. خود را از من مخفی نکن.

     سید خوب به حرف هایم گوش می داد و بی نهایت مشتاق شده بود که چنین ادعایی بنماید، اما جرأت آن را  نداشت. من برای اینکه به او جرأت بدهم به بغداد رفته چند بطری شراب خوب شیرازی تهیه کردم و چند شبی با نیرنگ به او خوراندم. با هم محرم شدیم. او را شستشوی مغزی دادم.

     من همیشه در فکر بودم که چگونه عده ای شیعه بر تمام گروه های اهل سنت و نیز بر امپراتوری بزرگی چون دولت عثمانی غلبه کرده اند و چه طور این گروه اندک با روسیه جنگیده اند و شمار زیادی از آنان را هلاک کرده اند؟ سرانجام دانستم که تمام این ها به خاطر وحدت مذهبی آنان و به وسیله عقیده و ایمانشان به دین اسلام است. آن گاه که شیعه نیز مانند اهل تسنن دارای شعبه های مختلفی گردیده بود، من نیز درصدد ایجاد آئین دیگری بودم که مرز نمی شناخت.

     به هر حال من این حقیقت را با سید علی محمد در میان گذاشتم و گفتم: « پول و کمک نقدی از من باشد و از تو ادعای مبشریت و بابیت و این که تو صاحب الزمانی. » آری! با اینکه در ابتدا اکراه داشت و این پیشنهاد را از من نمی پذیرفت؛ اما من آنقدر در کوش او خواندم ئ به او گفتم: « تو نمی دانی در پشت این سخن من یک ارتش مجهز قرار دارد. » تا اینکه او را راضی کردم. او به بصره و از آن جا به بوشهر رفت و در ماه جولای سال 1844 میلادی چنانچه برایم نوشته بود مشغول ریاضت شد ه و مرا به ایمان آوردن به خود دعوت کرد و من از این امر بسیار خوشحال شدم.

     سید علی محمد چند ماه در بوشهر مشغول ریاضت بود و هنوز جرأت اظهار ادعای خود را نداشت. پس از دو ماه به طرف شیراز حرکت کرد و در میان راه تا رسیدن به شیراز کم کم ادعای مبشریت و نیابت از امام زمان کرد. در آنجا آهسته آهسته مقصود خود را عملی نمود و توانست عده ای از عوام را گرد خود جمع نماید. وقتی خبر آن به علماء رسید و از او توضیح خواستند، او منکر شد. دوستانم تمام توان خود را صرف کردند و عده ای از افراد ساده لوح را تحریک نمودند، تا اینکه مردم علیه او قیام کردند. من دیگر بیش از این قدرت نداشتم کاری انجام دهند و از سوی دیگر صلاح نبود.، زیرا سفیر روسیه بودم. علاوه بر این، اگر سید را در تهران نگه می داشتند تمام حقایق را بازگو می کرد و باعث رسوایی ما می گردید. پس فکر کردم بهترین راه این است که او را بیرون از تهران بکشیم و سر و صدا و غوغا راه بیندازیم. خدمت شاه رسیدم و گفتم: « این سیدی که در تبریز است و ادعا می کند صاحب الزمان است، آیا راست می گوید یا دروغ؟ » گفت: « من به ولیعهد نوشته ام که در باره او از محضر علما تحقیق کند و منتظر جواب تحقیق هستم. » تا اینکه خبر رسید در محضر علماء از او سؤ ال هایی نموده اند و او از جواب عاجز مانده است. و در همان مجلس توبه و استغفار نموده است، پس تصمیم گرفتم او را به هلاکت برسانم. به شاه گفتم: « افراد مزدور و دروغگو باید به جزای اعمال خود برسند. ناصرالدین شاه دستور داد تا سید را دار بزنند. جالب اینکه وقتی بالای چوبه دار بود و به او تیر اندازی می نمودند تیر به طناب اصابت کرد و پاره شد. سید روی زمین افتاد و با سرعت برخاست و به سمت مستراحی که در همان جا بود، فرار کرد و مخفی شد و از ترس، توبه و انابه می کرد. به طور حتم در آن هنگام شیخ عیسی لنکرانی ( یعنی من ) را لعنت می کرده که این فکر را به مغز او وارد کرده است. هر طور بود به ناله های او توجه نکردند و او را دوباره به دار کشیدند و تا سر حد مرگ به او تیراندازی کردند. خبر مرگ او در تهران به من رسید. من به میرزا حسینعلی و عده ای دیگر که سید را ندیده بودند، گفتم: « باید غوغا و سر و صدا به راه بیندازید. » و در تهران غوغا و شورشی به پا شد.

     من به میزا حسینعلی بهاء  گفتم: « برادرت میرزا یحیی را پشت پرده مخفی کن او را به عنوان کسی که خداوند او را ظاهر می سازد ( یعنی امام زمان) بخوان و نگذار که او با کسی سخن بگوید. » اما او نتوانست منظورم را عملی سازد. او را به همراه تمام خانواده اش به بغداد فرستادم تا نتیجه کار های خود را بگیرم و هر ماه سه هزار تومان برای آنها می فرستادم. آنان نیز در بغداد تشکیلاتی ایجاد کرده و برای او کاتب وحی در ست کرده بودند. من نیز کتاب هایی را که از سید نزدم باقی مانده بود بعد از دست کاری، برای آنان فرستادم و دستور دادم نسخه های فراوانی از آنها تهیه کنند. یکی از کار های روس در ایران تهیه ی همین لوح ها و نوشته ها بود. و اوامر ما فقط عوام را جذب می کردند. و با اندک چیزی آنان را قانع می ساختند.

     هرکس که آواره بود و در قوم و هم وطنان خود جایگاهی نداشت، او را جذب می کردیم و به عنوان زیارت کربلا وی را پیش حسینعلی در بغداد می فرستادیم. تا اینکه جمعی بی بضاعت دور او جمع شدند. در این بین دولت عثمانی آنان را از بغداد به استانبول تبعید کرد و از آنجا به « ادرنه» فرستادند. دولت روسیه پیوسته آنان را تقویت می نمود و برای آنان مسکن می ساخت. بیش تر نوشته ها توسط وزارت خارجه تهیه می شد و ما آن ها را در پارچه های پاکیزه ای قرار می دادیم و به شهرها می فرستادیم.

     این روند ادامه داشت تا این که بین میرزا حسینعلی و برادرش میرزا یحیی بر سر ریاست اختلاف ایجاد شد. و میرزا یحیی نتوانست تکبر برادرش را بپذیرد. پس از او جدا شد و به جزیره ی قبرس رفت و در آن جا ازدواج نمود و خود را «صبح ازل» نامید. میرزا حسینعلی و پیروان او نیز به «عکا» تبعید شدند.

     میرزا یحیی کم کم مطالب سری را افشا می نمود و نزدیک بود تمام زحمات ما، که با صرف هزینه های گزاف به این جا رسیده بود، به باد فنا داده شود.ما مجبور شدیم بابیت را به بهائیت تبدیل نماییم.

     فرقه بهائی بعد از وقوع اختلاف بین این دو نفر، اسلوب را عوض نمود. میرزا حسینعلی بهاء خود را «من یظهره ا...» (یعنی کسی که خداوند او را ظاهر می گرداند) نامید و بابی ها میرزا یحیی را عزل نمودند. ما من چه بگویم از جهالت و بی سوادی من یظهره ا... !! حتی نمی توانست نوشته هایی را که آماده می کردیم خوب بخواند، اما با این حال، برای ریش جنباندن، چند کلمه ای را نخود آش ما می کرد. هرکس از اهل تهران بهائی می شد ما او را یاری می کردیم. و بهترین مبلغان ما بعضی از آخوندهای نادان بودند که به محض اینکه با کسی اختلاف پیدا می کردند، او را به بهائی بودن متهم می کردند. ما نیز از فرصت استفاده می کردیم و آن افراد متهم و طرد شده را یاری می نمودیم. آنان نیز پناهگاهی غیر ما نداشتند، و به علاوه، هر کسی را که می پسندیدیم و مورد نظر ما بود از راه های سری بین او و آخوندها دشمنی ایجاد می کردیم تا او را به بهائی بودن متهم کنند و ما بلافاصله او را به سوی خود دعوت می کردیم و در گروه خود وارد می نمودیم.

     تا این جا کار من به پایان رسید و گزارشهای خود را به دولت متبوعم ارسال کردم و در دین اسلام اختلاف جدیدی ایجاد نمودم تا ببینم آنها در آینده با این دکان و دین جدید چه خواهند کرد؟!



سید محمد کاظم سجادی، بهائیت بنیانی سست تر از خانه عنکبوت، قم: انتشارات معصومین(علیه السلام)، 1389، ص 13.



...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 آبان 1390 توسط گمنام | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.: Theme By Blog Skin :.
قالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic