تبلیغات
مجاهد313 // جانم فدای رسول الله صل الله علیه و آله - جاتون خالی
مجاهد313 // جانم فدای رسول الله صل الله علیه و آله
از مدینه...

از هواپیما که پیاده شدم، یه شوقی توی دلم بود. حسی که موقع رسیدن به یه آرزو ایجاد میشه. ولی هنوز باید صبر میکردم. از جده تا مدینه خیلی راه بود. کارای مرزی و گمرکی رو انجام دادیم. و خیلی زود سوار اتوبوس شدیم. شوق زیادی داشتم. ولی سعی می کردم بروز ندم.
اتوبوس حرکت کرد. همین طور که نزدیک تر می شدیم، شوق توی دلم بیشتر می شد. تا اینکه چشم وا کردم و دیدم توی مدینه ام. گفته بودن که باید تا صبح صبرکنیم.
من هم که بار اولم بود و گوشم به مدیر کاروان. شب رو صبر کردیم. تا اینکه یک ساعت مونده به اذان صبح، صدامون زدن.
همه پا شدیم و با عجله لباس هامون رو پوشیدیم. فکر می کنم شوقی رو که من داشتم بقیه هم داشتن. از ترافیک پشت در آسانسور معلوم بود. بالاخره وارد شدیم و به سمت پائیم حرکت کردیم.
وقتی همه توی لابی جمع شدن، حاج آقا روحانی و آقای کلانی برامون صحبت کردن و از راهها و درب ورودی و اینکه با هم میریم صحبت کردن. و بعد دسته جمعی شروع به حرکت کردیم. تا حالا تجربه کردید که چیزی که آزوتونه توی چند قدمی تون باشه؟ شما به سمتش حرکت می کنید و همینطور که هر لحظه به آرزوتون نزدیک می شید، شوقتون هم بیشتر میشه و کم کم گامهاتون تند تر. قلبتون به تپش می فته و دوست دارید هرچه سریع تر برسید.
دنبال حاج آقا راه افتادیم. خوشبختانه حاج آقا هم سریع حرکت می کرد. به درب شماره 15 رسیدیم. یادم نیست که گنبد سبز حرم، از اونجا مشخص بود یا نه؛ ولی یه آرامش خاصی بهم دست داد. انگار که اصلاً هیچ غمی توی دنیا ندارم. انگار که هیچ مشکلی وجود نداره. دنبال حاج آقا راه افتادیم. فکر کنم درب ملک سعود بود که ازش وارد شدیم. همه دنبال حاج آقا مستقیم رفتیم تا به قسمتی رسیدیدم، که روبرومون درب هجرت بود. یه تیکه ای بود که فرش نداشت و به نظر پاتوق همیشگی شیعه ها بود. رفتیم و نشستیم. آخه می دونستیم که با مهر برخورد می کنن و نمی ذارن. برای همین جایی نشستیم که فرش نداشت.
الله و اکبر. الله اکبر...
اذان شد. کمی منتظر شدیم. شاید حدود 10 دقیقه. تا اینکه صدای مکبر بلند شد که با صدای بلند، اقامه رو گفت. و همه بلند شدند.
استعو...استعو...
استقیمو...
و مفتی مدینه تکبیرةالاحرام رو گفت و قامت بستیم.
بسم اللهش رو آهسته گفت و بعد حمدش رو بلند خوند. لامصب عجب قرآنی می خوند. صدای خیلی گرمی داشت. یه جورایی یکم منو یاد مداحای خودمون مینداخت. البته صوتش قرآنی بود. حمدش رو خوند بعد سوره ش رو شروع کرد. نمیدونم وسط کدوم سوره زد. ولی خوند...خوند...خوند انقدر که زانو هام خسته شده بودن. و بعد کمی ساکت شد و ... الله اکبر
همه به رکوع رفتیم. ذکر رکوعش رو آهسته خوند. و بعد سمع الله و لمن حمد... و همه ایستادیم. حدود 6-7 ثانیه توی همون حالت صبر کردیم. و بعد با صدای مفتی و بانگ مکبر همه به سجده رفتیم.
توی کل نماز همینطور مکثاشون زیاد بود. قنوت رو هم اصلاً انگار نداشتن. اصلا انگار به طور کل با دعای دسته جمعی میونه ی خوبی نداشتن. چون من توی کل زمانی که توی این سفر بودم، ندیدم به طور سازمان یافته و دسته جمعی دعایی رو بخونن.
 نمیدونم چرا، ولی با نمازاشون زیاد حال نمیکردم. البته به جز بخش قرآن خوندنش. یعنی قرآنشون رو یه جوری میخوندن که معنی آیات رو متوجه میشدم. نه که زبان خودشون عربی بود، زیر و بم کردنای صداشون، حالات سوالی و خبری و ... رو درست ادا می کیدن. و با صدای خوب مفتیشون، یه چیز دلچسبی ایجاد شده بود.
نماز تموم شد. اونا بعد از نماز، سرشون رو به سمت راست و می چرخوندن و می گفتن:«السلام و علیکم و رحمت الله.» و بعد همین کار رو به طرف چپ هم انجام میدادن.
بعد از نماز به همراه حاج آقا روحانی و بچه ها به سمت بقیع حرکت کردیم. درب بقیع کلاً بسته بود. فقط بعد از نماز تا ساعت 8 بازش می کردن. از درب هجرت که خارج شدیم، مستقیم به سمت بقیع حرکت کردیم.
غربت ائمه ی بقیع از همون دور مشخص بود. نه چراقی... نه گنبدی... (آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه...) درب بقیع رو که باز کردن، جمعیت مثل رودخونه به سمت بقیع حرکت کردن. من که خیلی تعجب کردم.
دم درب پائینی تجمع کردیم تا همه بچه ها جمع بشن. وقتی همه اومدن، با هم از سربالایی مسیر قبرستان بالا رفتیم و به در بقیع رسیدیم. یه حس خاصی داشت. بعضی ها بقضشون ترکیده بود و آروم آروم گریه می کردن. با هم وارد شدیم. غلغله بود. نمیذاشتن که جلو و نزدیک قبور بریم. یه راهی بود حدود 10-12 متری که میرفت به سمت قبور ائمه. ولی بسته بودنش. با یه طناب. و یه تعداد سرباز با چند تا از این چفیه قرمزای وهابی گذاشته بودن که کسی نزدیک نشه. از همون دور سلام دادیم.
دلمون میخواست طناب رو پاره می کردیم. و می رفتیم جلو. جمعیت ایرانی ها و شیعه ها و محبای اهل بیت، اونجا انقدر زیاد بود که اگه می خواستیم، می تونستیم. ولی فکر اینکه بعدش بقیع رو میبندن و شیغیان رو اذیت میکنن نذاشت کاری بکنیم.
جمعیت گوش تا گوش ایستاده بودن. یه تابلوی بزرگ جایی که جمعیت مردم زیاد بود به قول خودشون برای هدایت مردم زده بودن که زیارت اهل قبور فقط برای پند گیری و عبرت گیریه و درخواست چیزی از کسانی مثل ائمه شرکه. ولی کی گوشش به این چرندیات بدهکار بود. کدوم شیعه رو میشناسی که از ائمه چیزی بخواد و فکر کنه که ائمه جدای از خدا قادر هستن این کار رو بکنن.اگر ما ائمه رو دوست داریم، برای اینه که خدا رو دوست دارن و خدا هم اونا رو دوست داره. اگر نا از ائمه چیزی مخواهیم، برای اینه که می دونیم اگر اونا از خدا بخوان، احتمال اینکه حاجتمون براورده بشه بیشتره. و این چیزاییه که این وهابی ها نمی خوان بفهمن. با اینکه صد بار براشون گفته شده.
صد بار گفته شده که ما ائمه رو من دون الله نمیخونیم. جدای از خدا نمی خونیم. ولی بازم می گن:«شرک. شرک. حرام حرام»
 شاید خیلی از کسایی که اونجا تجمع کرده بودن سنی بودن. و همه محب اهل بیت بودن. اصلا اون گنبد و بارگاهی که سابقاً بقیع داشت، در زمان حکومت عثمانی ها ساخته شده بود که سنی بودن. اما وقتی وهابی ها سر کار اومدن، همه رو خراب کردن. حاج آقای کاروانمون می گفت، می خواستن حرم پیامبر رو هم خراب کنن ولی نتونستن. یعنی از مسلمونا ترسیدن. خدا لعنتشون کنه.
یکی از همین سر قرمزا هم واساده بود اون جلو و به خیال خودش داشت مردم رو ارشاد می کرد. می گفت:« تموت، تموت.» حاج آقا روحانی میگفت:« میگه مرده، مرده.» ولی کیه که ندونه خدا توی کتابش گفته:« و کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مردگان مپندارید»؟
بعد از زیارت ائمه دنبال حاج آقا روحانی راه افتادیم. روحانی با تجربه ای بود. همه جا رو خوب بلد بود و اطلاعات کاملی داشت. اول مقبره ی همسران و دختران پیامبر رو نشونمون داد. مقبره ی 9 تا از همسران پیامبر به جز حضرت خدیجه اونجا بود. و کنارشون مقبره ی عقیل بود.
یکی یکی حاج آقا همه رو برامون توضیح داد. تا زمانی که رسیدیم به قبری که خود وهابی ها می گفتن قبر عثمانه. حاج آقا توضیح داد که:« این قبر از نظر ما قبر عثمان مظمومه. چون زمان عثمان وقتی مردم شورش کردن و کشتنش، نگذاشتن که جسدش رو توی قبرستان مسلمان ها دفن کنن. اون پشت یه قبرستان یهودی بود که با دیوار از بقیع جدا می شد. اونجا دفنش کردن. البته بعد یکی از حاکمای بعدی که دید انگار خیلی بده که اینجوری باشه، دستور داد دیوار بین دو قبرستان رو خراب کنن و قبرستان یهودی رو به بقیع اضافه کردن. ولی اونها می گن قبر عثمان خلیفه ی سوم همینه که اینجاس. به هر حال برید ببینید همین هایی که میگن زیبا نگه داشتن قبر حرامه و شرکه، قبر کسی رو که میگن عثمانه چجوری نگه می دارن.»
جلو رفتیم. البته یه نگاه بیشتر ننداختیم. و سریع گذشتیم. ولی حاج آقا راست می گفت. خاک صاف و یکدست و سنگ هایی که دورش چیده بودن و تمیزی اونجا رو هیچ کدوم از قبر های دیگه نداشتن. بعد از عثمان مظموم، قبر حلیمه سعدیه مادر رضایی پیامبر بود که به گفته ی حاج آقا پیامبر احترام ویژه ای براشون قائل بود.
کم کم گذشتیم و حاج آقا قبر های معروف رو یکی یکی نشونمون می داد. قبر شهدای واقعه ی حرّه. قبر زخمی های جنگ احد که توی مدینه شهید شده بودن. قبر اسماعیل فرزند امام صادق. که فرقه ی اسماعیلیه معتقد هستن نمرده و غایب شده و امام زمانه.
و در نهایت رسیدیم به قبر ام البنین مادر حضرت ابوالفضل العباس، علمدار امام حسین در کربلا. دو تا راه به سمت قبر ایشون بود. هردو شون رو بسته بودن. بچه ها می گفتن که احتمالاً شیعه ها می رفتن اونجا و سینه زنی می کردن. برای همین بستنشون.
خلاصه همه رو زیارت کردیم و خارج شدیم. وقتی داشتیم میرفتیم، با دیدن اون جمعیت زیاد که جلوی قبر چهار امام ایستاده بودن و دعا می کردن و وهابی کوردلی که به خیالش داشت مردم رو موعظه می کرد، یاد این آیه قرآن افتادم که:

«یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
می خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند، اما خدا نورش را اتمام خواهد کرد، اگرچه کافران را خوش نیاید.»
خدا لعنتشون کنه. ان شاء الله خدا نورش رو کامل می کنه و مهدی ظهور میکنه و مکه و مدینه رو از دست ظالم ها در میاره.


...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 توسط گمنام | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.: Theme By Blog Skin :.
قالب وبلاگ