تبلیغات
مجاهد313 // جانم فدای رسول الله صل الله علیه و آله - مطالب پیامبر اکرم(ص)
مجاهد313 // جانم فدای رسول الله صل الله علیه و آله
از مدینه...

از هواپیما که پیاده شدم، یه شوقی توی دلم بود. حسی که موقع رسیدن به یه آرزو ایجاد میشه. ولی هنوز باید صبر میکردم. از جده تا مدینه خیلی راه بود. کارای مرزی و گمرکی رو انجام دادیم. و خیلی زود سوار اتوبوس شدیم. شوق زیادی داشتم. ولی سعی می کردم بروز ندم.
اتوبوس حرکت کرد. همین طور که نزدیک تر می شدیم، شوق توی دلم بیشتر می شد. تا اینکه چشم وا کردم و دیدم توی مدینه ام. گفته بودن که باید تا صبح صبرکنیم.
من هم که بار اولم بود و گوشم به مدیر کاروان. شب رو صبر کردیم. تا اینکه یک ساعت مونده به اذان صبح، صدامون زدن.
همه پا شدیم و با عجله لباس هامون رو پوشیدیم. فکر می کنم شوقی رو که من داشتم بقیه هم داشتن. از ترافیک پشت در آسانسور معلوم بود. بالاخره وارد شدیم و به سمت پائیم حرکت کردیم.
وقتی همه توی لابی جمع شدن، حاج آقا روحانی و آقای کلانی برامون صحبت کردن و از راهها و درب ورودی و اینکه با هم میریم صحبت کردن. و بعد دسته جمعی شروع به حرکت کردیم. تا حالا تجربه کردید که چیزی که آزوتونه توی چند قدمی تون باشه؟ شما به سمتش حرکت می کنید و همینطور که هر لحظه به آرزوتون نزدیک می شید، شوقتون هم بیشتر میشه و کم کم گامهاتون تند تر. قلبتون به تپش می فته و دوست دارید هرچه سریع تر برسید.
دنبال حاج آقا راه افتادیم. خوشبختانه حاج آقا هم سریع حرکت می کرد. به درب شماره 15 رسیدیم. یادم نیست که گنبد سبز حرم، از اونجا مشخص بود یا نه؛ ولی یه آرامش خاصی بهم دست داد. انگار که اصلاً هیچ غمی توی دنیا ندارم. انگار که هیچ مشکلی وجود نداره. دنبال حاج آقا راه افتادیم. فکر کنم درب ملک سعود بود که ازش وارد شدیم. همه دنبال حاج آقا مستقیم رفتیم تا به قسمتی رسیدیدم، که روبرومون درب هجرت بود. یه تیکه ای بود که فرش نداشت و به نظر پاتوق همیشگی شیعه ها بود. رفتیم و نشستیم. آخه می دونستیم که با مهر برخورد می کنن و نمی ذارن. برای همین جایی نشستیم که فرش نداشت.
الله و اکبر. الله اکبر...
اذان شد. کمی منتظر شدیم. شاید حدود 10 دقیقه. تا اینکه صدای مکبر بلند شد که با صدای بلند، اقامه رو گفت. و همه بلند شدند.
استعو...استعو...
استقیمو...
و مفتی مدینه تکبیرةالاحرام رو گفت و قامت بستیم.
بسم اللهش رو آهسته گفت و بعد حمدش رو بلند خوند. لامصب عجب قرآنی می خوند. صدای خیلی گرمی داشت. یه جورایی یکم منو یاد مداحای خودمون مینداخت. البته صوتش قرآنی بود. حمدش رو خوند بعد سوره ش رو شروع کرد. نمیدونم وسط کدوم سوره زد. ولی خوند...خوند...خوند انقدر که زانو هام خسته شده بودن. و بعد کمی ساکت شد و ... الله اکبر
همه به رکوع رفتیم. ذکر رکوعش رو آهسته خوند. و بعد سمع الله و لمن حمد... و همه ایستادیم. حدود 6-7 ثانیه توی همون حالت صبر کردیم. و بعد با صدای مفتی و بانگ مکبر همه به سجده رفتیم.
توی کل نماز همینطور مکثاشون زیاد بود. قنوت رو هم اصلاً انگار نداشتن. اصلا انگار به طور کل با دعای دسته جمعی میونه ی خوبی نداشتن. چون من توی کل زمانی که توی این سفر بودم، ندیدم به طور سازمان یافته و دسته جمعی دعایی رو بخونن.
 نمیدونم چرا، ولی با نمازاشون زیاد حال نمیکردم. البته به جز بخش قرآن خوندنش. یعنی قرآنشون رو یه جوری میخوندن که معنی آیات رو متوجه میشدم. نه که زبان خودشون عربی بود، زیر و بم کردنای صداشون، حالات سوالی و خبری و ... رو درست ادا می کیدن. و با صدای خوب مفتیشون، یه چیز دلچسبی ایجاد شده بود.
نماز تموم شد. اونا بعد از نماز، سرشون رو به سمت راست و می چرخوندن و می گفتن:«السلام و علیکم و رحمت الله.» و بعد همین کار رو به طرف چپ هم انجام میدادن.
بعد از نماز به همراه حاج آقا روحانی و بچه ها به سمت بقیع حرکت کردیم. درب بقیع کلاً بسته بود. فقط بعد از نماز تا ساعت 8 بازش می کردن. از درب هجرت که خارج شدیم، مستقیم به سمت بقیع حرکت کردیم.
غربت ائمه ی بقیع از همون دور مشخص بود. نه چراقی... نه گنبدی... (آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه...) درب بقیع رو که باز کردن، جمعیت مثل رودخونه به سمت بقیع حرکت کردن. من که خیلی تعجب کردم.
دم درب پائینی تجمع کردیم تا همه بچه ها جمع بشن. وقتی همه اومدن، با هم از سربالایی مسیر قبرستان بالا رفتیم و به در بقیع رسیدیم. یه حس خاصی داشت. بعضی ها بقضشون ترکیده بود و آروم آروم گریه می کردن. با هم وارد شدیم. غلغله بود. نمیذاشتن که جلو و نزدیک قبور بریم. یه راهی بود حدود 10-12 متری که میرفت به سمت قبور ائمه. ولی بسته بودنش. با یه طناب. و یه تعداد سرباز با چند تا از این چفیه قرمزای وهابی گذاشته بودن که کسی نزدیک نشه. از همون دور سلام دادیم.
دلمون میخواست طناب رو پاره می کردیم. و می رفتیم جلو. جمعیت ایرانی ها و شیعه ها و محبای اهل بیت، اونجا انقدر زیاد بود که اگه می خواستیم، می تونستیم. ولی فکر اینکه بعدش بقیع رو میبندن و شیغیان رو اذیت میکنن نذاشت کاری بکنیم.
جمعیت گوش تا گوش ایستاده بودن. یه تابلوی بزرگ جایی که جمعیت مردم زیاد بود به قول خودشون برای هدایت مردم زده بودن که زیارت اهل قبور فقط برای پند گیری و عبرت گیریه و درخواست چیزی از کسانی مثل ائمه شرکه. ولی کی گوشش به این چرندیات بدهکار بود. کدوم شیعه رو میشناسی که از ائمه چیزی بخواد و فکر کنه که ائمه جدای از خدا قادر هستن این کار رو بکنن.اگر ما ائمه رو دوست داریم، برای اینه که خدا رو دوست دارن و خدا هم اونا رو دوست داره. اگر نا از ائمه چیزی مخواهیم، برای اینه که می دونیم اگر اونا از خدا بخوان، احتمال اینکه حاجتمون براورده بشه بیشتره. و این چیزاییه که این وهابی ها نمی خوان بفهمن. با اینکه صد بار براشون گفته شده.
صد بار گفته شده که ما ائمه رو من دون الله نمیخونیم. جدای از خدا نمی خونیم. ولی بازم می گن:«شرک. شرک. حرام حرام»
 شاید خیلی از کسایی که اونجا تجمع کرده بودن سنی بودن. و همه محب اهل بیت بودن. اصلا اون گنبد و بارگاهی که سابقاً بقیع داشت، در زمان حکومت عثمانی ها ساخته شده بود که سنی بودن. اما وقتی وهابی ها سر کار اومدن، همه رو خراب کردن. حاج آقای کاروانمون می گفت، می خواستن حرم پیامبر رو هم خراب کنن ولی نتونستن. یعنی از مسلمونا ترسیدن. خدا لعنتشون کنه.
یکی از همین سر قرمزا هم واساده بود اون جلو و به خیال خودش داشت مردم رو ارشاد می کرد. می گفت:« تموت، تموت.» حاج آقا روحانی میگفت:« میگه مرده، مرده.» ولی کیه که ندونه خدا توی کتابش گفته:« و کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مردگان مپندارید»؟
بعد از زیارت ائمه دنبال حاج آقا روحانی راه افتادیم. روحانی با تجربه ای بود. همه جا رو خوب بلد بود و اطلاعات کاملی داشت. اول مقبره ی همسران و دختران پیامبر رو نشونمون داد. مقبره ی 9 تا از همسران پیامبر به جز حضرت خدیجه اونجا بود. و کنارشون مقبره ی عقیل بود.
یکی یکی حاج آقا همه رو برامون توضیح داد. تا زمانی که رسیدیم به قبری که خود وهابی ها می گفتن قبر عثمانه. حاج آقا توضیح داد که:« این قبر از نظر ما قبر عثمان مظمومه. چون زمان عثمان وقتی مردم شورش کردن و کشتنش، نگذاشتن که جسدش رو توی قبرستان مسلمان ها دفن کنن. اون پشت یه قبرستان یهودی بود که با دیوار از بقیع جدا می شد. اونجا دفنش کردن. البته بعد یکی از حاکمای بعدی که دید انگار خیلی بده که اینجوری باشه، دستور داد دیوار بین دو قبرستان رو خراب کنن و قبرستان یهودی رو به بقیع اضافه کردن. ولی اونها می گن قبر عثمان خلیفه ی سوم همینه که اینجاس. به هر حال برید ببینید همین هایی که میگن زیبا نگه داشتن قبر حرامه و شرکه، قبر کسی رو که میگن عثمانه چجوری نگه می دارن.»
جلو رفتیم. البته یه نگاه بیشتر ننداختیم. و سریع گذشتیم. ولی حاج آقا راست می گفت. خاک صاف و یکدست و سنگ هایی که دورش چیده بودن و تمیزی اونجا رو هیچ کدوم از قبر های دیگه نداشتن. بعد از عثمان مظموم، قبر حلیمه سعدیه مادر رضایی پیامبر بود که به گفته ی حاج آقا پیامبر احترام ویژه ای براشون قائل بود.
کم کم گذشتیم و حاج آقا قبر های معروف رو یکی یکی نشونمون می داد. قبر شهدای واقعه ی حرّه. قبر زخمی های جنگ احد که توی مدینه شهید شده بودن. قبر اسماعیل فرزند امام صادق. که فرقه ی اسماعیلیه معتقد هستن نمرده و غایب شده و امام زمانه.
و در نهایت رسیدیم به قبر ام البنین مادر حضرت ابوالفضل العباس، علمدار امام حسین در کربلا. دو تا راه به سمت قبر ایشون بود. هردو شون رو بسته بودن. بچه ها می گفتن که احتمالاً شیعه ها می رفتن اونجا و سینه زنی می کردن. برای همین بستنشون.
خلاصه همه رو زیارت کردیم و خارج شدیم. وقتی داشتیم میرفتیم، با دیدن اون جمعیت زیاد که جلوی قبر چهار امام ایستاده بودن و دعا می کردن و وهابی کوردلی که به خیالش داشت مردم رو موعظه می کرد، یاد این آیه قرآن افتادم که:

«یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
می خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند، اما خدا نورش را اتمام خواهد کرد، اگرچه کافران را خوش نیاید.»
خدا لعنتشون کنه. ان شاء الله خدا نورش رو کامل می کنه و مهدی ظهور میکنه و مکه و مدینه رو از دست ظالم ها در میاره.


...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط گمنام | نظرات ()
جاء الحق و زهق ..... الباطل

ولادت با سعادت نبی مکرم اسلام (ص) و فرزند پاکش امام جعفر صادق علیه السلام بر تمامی مسلمین جهان و به خصوص شیعیان تبریک و تهنیت باد.


...

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 بهمن 1390 توسط گمنام | نظرات ()
حدیث سلسلة الذهب چیست و چرا به این اسم معروف شده است ?

:« کلمه لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی» (کلمه توحید دژ محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل حصار من شود، از عذاب من در امان است.) بعد امام فرمود: بشرطها و انا من شروطها » (اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم

در کتاب تاریخ نیشابور آمده است:
در سفر
حضرت رضا علیه السلام به خراسان، کجاوه‌ی امام وارد نیشابور شد و در حال عبور از بازار بود که دو نفر از راویان احادیث به نام‌های «ابوذرعه» و «محمد بن اسلم طوسی» جلو آمدند و به امام عرض کردند:«ای امام و فرزند امامان، ای سلاله پاک فاطمه زهرا و ای چکیده پرثمر نبوت! به حق پدران گرامیت صورت مبارک و پرنور خود را به ما بنمایان و حدیثی از جد بزرگوارت را برای ما بگو
امام دستور داد کجاوه را متوقف کنند. سپس سایبان را کنار زد و چشم مسلمانان به جمال نورانیش منور شد.
مردم همه روی پا ایستادند. صدای گریه از هر سو بلند شد و اشک شوق از دیده‌ها فرو ریخت. گروهی خود را به خاک می‌افکندند، عده‌ای افسار مرکبش را بوسه می‌زدند، یا گردن می کشیدند تا صورت مبارک امام را ببینند.
ازدحام و غوغا تا ظهر طول کشید و مردم همچون سیل اشک می ریختند تا سرانجام، بزرگان قوم فریاد زدند:« ای مردم! گوش فرا دهید و فرزند رسول خدا را آزار ندهید، که این کار آزار
رسول خداست
 
این حدیث شریف بعدها به «حدیث سلسلة الذهب» (سلسله‌ی طلا) معروف شد؛ چون راویان آن حدیث همه از معصومین (رسول خدا و ائمه ) و
جبرئیل علیهم السلام هستند.
بوزرعه و محمد بن اسلم نیز مأمور شدند تا حدیث را برای افرادی که صدای امام را نمی‌شنیدند با صدای بلند تکرار کنند.
امام رضا علیه السلام این چنین آغاز کرد:« پدرم،
موسی بن جعفر الکاظم، برای من روایت کرد از قول پدرش، جعفر بن محمد الصادق، از قول پدرش، محمد بن الباقر، از قول پدرش، علی بن الحسین زین العابدین، از قول پدرش، حسین بن علی که در سرزمین کربلا شهید شد، از قول پدرش، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب که در کوفه شهید شد، از قول برادر و پسر عمویش، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، از قول جبرئیل، که خداوند فرمودکلمه لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی»
(
کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب من در امان است.)
سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود:« آری، خداوند راست فرمود و جبرئیل و رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السلام همه راست گفته اند
در این هنگام کجاوه امام به راه افتاد.(چه بسا مامورین مأمون، کجاوه را حرکت دادند.)
ولی امام اشره کرد کجاوه را نگه دارند و ندا کردبشرطها و انا من شروطها »
(
اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم.)

توضیح: فرمایش امام به این معنی است که توحید در صورتی مقبول درگاه خداوند است که همراه با پذیرش
ولایت اهل بیت باشد.

منابع:
بحارالانوار، ج 49، ص 126، ح 3. از کشف الغمه، ج 3، ص 144- 145.

بحارالانوار، ج 49، ص 123، ح 4. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص   135

 

 

 

 

 

 

حدیث سوم

 

 

سلسله سند این حدیث چنین است:

حدثنا ابونصر احمدبن حسین بن احمدبن عبید الضبى، ابوالقاسم محمدبن عبیدالله بن بابویه (مالویه)، ابومحمد احمدبن محمدبن ابراهیم‏بن هاشم، حسن‏بن على‏بن محمد بن على‏بن‏موسى‏بن جعفر،بن‏على‏بن محمدبن تقى، محمدبن على الرضا قال ابى عن آبائه ...

«قال الله انى اناالله لا اله الا انا فمن اقر لى بالتوحید دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى.»

خداوند فرمود براستى و یقین، من آن خدایى هستم که جز من خدایى نیست. هر کس اقرار به یکتایى من نماید در دژ من داخل خواهد شد و هر کس در حصن من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود.

 

 

شایان یادآورى است که در این نقل، نام امام جواد(ع) آمده است با جمله «حدثنى ابى» و امام جواد(ع) آن هنگام در خراسان نبوده است. از این رو، احتمال مى‏رود حضرت رضا(ع) این حدیث را علاوه بر نیشابور، نوبت دیگرى نیز بیان فرموده باشد.

 

 

 

 حدیث چهارم

 

 

رجال این حدیث چنین نقل شده است:

محمدبن موسى متوکل، ابوالحسین محمدبن جعفر اسدى، محمدبن حسین صوفى (صومى)، یوسف بن عقیل، اسحق‏بن راهویه، عن الرضا(ع) عن آبائه عن رسول الله‏(ص) قال سمعت الله عزوجل یقول

 

 

«لا اله الا الله حصنى، فمن دخل حصنى امن من عذابى.

 

 

قال فلما مرت الراحلة نادانا بشروطها و انامن شروطها.»

کلمه توحید «لااله الاالله» دژ من است. هر کس در آن داخل شود از عذاب من ایمن خواهد بود. پس آنگاه که مرکب حرکت کرد، حضرت ندا در دادند و ما را فرمودند با شرایط آن و من از شرط هاى آن هستم.

 

 

 

.

 


انتهای پیام

 

چنانچه برمى آید امام(ع) مأمون را غاصب خلافت مى شناسند و شخصیتى چون امام(ع) مأمون را کسى نمى‏دانند که به سویش سفر کرده و به ولایتعهدى او دل خوش دارند!

 

 

 

 

 

 

 

 

عزیمت امام از نیشابور و حدیث سلسله الذهب

پس از چند روز اقامت در نیشابور، امام على بن موسى(ع) در میان بدرقه بى سابقه مردم، نیشابور را به مقصد «مرو» ترک کرد. در میان بدرقه کنندگان بسیارى از علما و دانشمندان حضور داشتند. دو تن از حدیث شناسان مشهور به نام  ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى از حضرت درخواست کردند تا از نیاکان خود سخنى بیادماندنى نقل کند.

 

 

على‏بن عیسى اربلى در این باره نوشته است:

 

 

«...  دو تن از پیشوایان حفظ حدیث به نام هاى ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى - که خداى آنان را رحمت کند - به خدمت حضرت رسیده، گفتند:

اى بزرگوار! باز مانده از دودمان امامان و اى سلاله پاک پاکان و اى فرزند پیامبر(ص) به حق پدران و اجداد پاکت ونیاکان نیکو مقامت، سوگند مى‏دهیم، حجاب محمل کنار زده، رخسار به ما بنمایى، و حدیثى از نیاکان خود براى ما بازگویى که خاطره‏اى بیادماندنى از شما داشته باشیم.

 

 

امام مرکب از حرکت بازداشت، پرده هودج کنار زد و چون آفتاب به طلوع نشست. انبوه جمعیت چون موج دریا تا ساحل نگاه امام موج مى زد. هر یک تلاش مى کردند تا شاید خود را به امام نزدیک کنند و بر رکاب حضرتش بوسه زنند. در میان ابراز احساسات وصف ناشدنى، فریاد اندیشه ‏وران صاحب قلم بلند شد، مردم را به سکوت و آرامش دعوت کردند تا سخن امام را بشنوند و ثبت کنند.»  

امام(ع) در آن اجتماع عظیم مردم نیشابور به بیان حدیثى از اجداد خود پرداخت که به حدیث سلسلة الذهب موسوم گردید. این حدیث از جمله احادیثى است که در کتابهاى حدیثى نقل شده و از نظر سند تمام است. هر چند از نظر متن، نقل هاى مختلفى از آن در متون حدیثى به چشم مى‏خورد، اما تعدد نقل ها به گونه‏اى است که از تواتر آن نمى‏کاهد.

 

شیخ صدوق؛ در کتاب بابى را به این حدیث اختصاص داده است - این باب تحت عنوان «گفتار امام رضا(ع) در مربعه نیشابور» آمده است. آنگاه چهار حدیث را که از نظر مضمون یکى هستند و تنها طریق سندى آنها مختلف است و تفاوتى اندک در متن آنها دیده مى شود، نقل کرده است.

 

حدیث اول‏

 

 

از ابوسعید محمدبن فضل بن محمدبن اسحاق نیشابورى و او از ابوعلى حسن بن على خزرجى انصارى سعدى و او از عبدالسلام‏بن صالح ابوالصلت هروى نقل مى‏کند:

 

 

هنگامى که على بن موسى (ع) از نیشابور حرکت کرد، محمدبن رافع و احمدبن حرث و یحیى بن یحیى و اسحاق‏بن راهویه و عده‏دیگرى از اهل دانش در محل «مربعه» اطراف امام را گرفته، در حالى که مهار استر امام‏(ع) بر دوش برخى کشیده مى‏شد، از امام خواستند تا حدیثى از پدرانش نقل کند. در این هنگام حضرت رضا(ع) سر از هودج بیرون آورد و در حالى که ردایى از خز بردوش داشت، فرمود:

 

 

پدرم عبد صالح موسى بن جعفر(ع) از پدرش جعفربن محمد و او از قول پدرش محمدبن على و او از پدرش على‏بن الحسین و او از قول پدرش حسین‏بن على و او از پدرش على‏بن ابى‏طالب نقل کرده‏اند که از پیامبر(ص) شنیده است و پیامبر از جبرئیل دریافت کرده که خداوند فرموده است:

« انى انا الله لااله الا انا فا عبدونى. من جاء منکم بشهادة ان لااله الاالله بالاخلاص دخل فى حصنى و من دخل فى‏ حصنى‏ امن من عذابى‏.»

من آن خداى یکتایى هستم که جز من خدایى نیست؛ پس تنها مرا پرستش کنید. هر کس از شما به اخلاص، یکتایى مرا گواهى دهد در دژ من جاى خواهد گرفت و آن کس که در دژ من داخل شود از کیفر من ایمن خواهد بود.

 

 

 

حدیث دوم

 

 

از ابوالحسن محمدبن على بن شاه فقیه مرو رودى و از ابوالقاسم عبدالله ‏بن احمد بن عامر طایى در بصره شنید که عبدالله‏بن عامر از پدرش و او از امام رضا(ع) طبق اسناد ذهبیه حدیث قبل، نقل کرده است که فرمود:

 

 

 «... قال رسول الله یقول الله عزوجل  لااله الا الله حصنى فمن دخله امن من عذابى.»

کلمه توحید «لااله الا الله» دژ و دژ من است. پس کسى که آن را داخل شود از عذاب من ایمن خواهد بود

برای مشاهده ی اصل مطلب
کلیک کنید.


...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن 1390 توسط گمنام | نظرات ()

الرسول اکرم (ص) :
(( إنَّما مَثَلُ أهلِ بَیتی فیکُم کَمَثَلِ سَفینَةِ نُوح (ع) مَن دَخَلَها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ ))


پیامبر اکرم (ص) : 
مثل اهل بیت من مانند کشتی نوح است که هرکس داخل آن شد ، نجات یافت و هرکس رهایش کرد ، غرق گردید .

 

                                                                                                      امالی طوسی  349/721



...

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 توسط گمنام | نظرات ()
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 بهمن 1390 توسط گمنام | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.: Theme By Blog Skin :.
قالب وبلاگ